خیلی ممنون انقدر آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی و اسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستند که بری می میرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هوائیت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی
یه روز می بوسمت!
فوقش خدا منو می بره جهنم
فوقش می شم ابلیس
اونوقت تو هم به خاطر اینکه یه ابلیس تو رو بوسیده جهنمی می شی
جهنم که اومدی من اونجا پیدات می کنم و دور از چشم خدا هر روز می بوسمت
وای خدا چه بهشتی می شه جهنم !
وقتی خاطره های آدم زیاد می شه دیوار اتاقش پر از عکس می شه
اما همیشه دلت واسه اونی تنگ می شه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی
نگه دگر به سوی من چه میکنی ؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریبها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو... برو... بسوی او ، مرا چه غم
تو آفتابی... او زمین... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب زانکه گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من ؛ تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بیفروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او!
فروغ فرخزاد
ای مسافر! ای جدا ناشدنی!
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم
آه ! که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من !
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را بر نمی تابم
جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز
آرامتر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع طوفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم ؟
تو پرواز می کنی
و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده !
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاری است
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا باز گردی
مرا خواهی دید؟ . . .
مهدی سهیلی
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
ای خدا ای راز دار بندگان شرمگینت
ای توانایی که بر جان و جهان حکمفرمایی
ای خدا ای همنوای ناله پروردگانت
زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی
اشک می غلتد بمژگانم ز شرم رو سیاهی
ای پناه بی پناهان ! مو سپید رو سیاهم
بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم
تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم
وای بر من با جهانی شرمساری کی توانم
تا بدرگاهت بر آرم نیمه شب دست نیازی ؟
با چنین شرمندگیها کی ز دست من برآید
تا بجویم چاره درد دلی از چاره سازی؟
ای بسا شب ؛ خواب نوشین گرم می غلتد بچشمم
خواب می بینم چو مرغی می پرم در آسمانها
پیکر آلوده ام را خواب شیرین می رباید
روح من در جستجویت می پرد تا بیکرانها
بر تن آلوده منگر روح پاکم را نظر کن
دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها
من به تو رو کرده ام بر آستانت سرنهادم
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها
مهربانا ! با دلی بشکسته رو سوی تو کردم
رو کجا آرم اگر از درگهت گویی جوابم ؟
بی کسم در سایه مهر تو می جویم پناهی
از کجا یابم خدایی گر بکویت ره نیابم ؟
ای همنفس ای دوست ای یار
این لحظه تلخ وداع ماست
در چشم ما فریاد غمگین جدائیست
فردا میان ما حصار کوه و دریاست
ما خستگانیم باید کنار هم بمانیم
با هم بگرییم با هم سرود تلخ غربت را بخوانیم
آخ عجب دردی است یاران را ندیدن
رنج گرانی است بار فراغ نازنینان را کشیدن
اما چه باید کرد ای یار ؟ باید ز جان بگذشتن و بر جان رسیدن
می لرزم از ترس
ترسم که این دیدار ؛ دیدار آخر باشد ای دوست
ای همسخن ای مهربان ای همزبان ای وصله تن
ای یادگار روزهای خوب و شیرین
هنگام بدرود وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم
وقتی به سوی آسمانها پر کشیدیم
دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم
شاید که زیر آسمان دیگر نماندیم
شاید که مردم
با هم گل الفت نچیدیم
باید به کام دل بگوئیم
شاید پس از این یکدگر را هرگز ندیدیم
مسافر
چرا دلت گرفته مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست
که اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد چه فکر نازک غمناکی
نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهدشد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
همیشه عاشق تنهاست
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس
من از مجاورت یک درخت می آیم
که روی پوست آن دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود:
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
و در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است .
سهراب سپهری
به روی گونه ام تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیدائیم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی است
ولی دل را به چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطراتم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابری است
پر از تنهایی نمناک هجرت
رها کردی ؛ شکستی ؛ خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی
مریم حیدرزاده
رفته بودیم در انظار دیگران ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر روشنایی مات ماه گردش کنیم . . .
آسمان کاملا صاف بود ؛ معهذا پاره ابری سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید می کرد.
گفتم : آسمان به این صافی ؛ معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان ماه چه می خواهد؟
اشاره به ابر کرد آهی کشید و گفت : آن ؟
آن ابر نیست ! عصاره است ! عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی است . . .
روی ماه را پوشانیده است ؛
تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد!!!
خدایا به هر که دوست داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن برتر است
و به هر که دوست تر داری بچشان
که دوست داشتن از عشق هم برتر است
به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
BAHAR 20.COM
خدمات وبلاگ نويسان
انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس